تبلیغات
شــــــــــــــارمین - گبه!

شــــــــــــــارمین 

 

یادداشت های گاه و بیگاه یک عدد شارمین!

 
 
گبه!
 
مرتبط با :

زوج پیری برای شستن یك گبه لب چشمه می روند، دختر جوانی با نام گبه از رُفتن گبه ظاهر می شود. دختر برای پیرمرد و پیرزن از عاشق شدنش می گوید و اینكه پدرش ازدواج او را با سوار عاشق به دلیل هایی مختلف عقب می اندازد. پدر می گوید عمو باید از شهر بیاید، عمو می آید اما حالا قصد ازدواج دارد، پدر معتقد است ازدواج گبه بعد از سرو سامان گرفتن عمو انجام می شود. عمو ازدواج می كند. مادر فارغ می شود و پدر هنوز اجازه نمی هد تا اینكه عمو، گبه را تشویق به فرار می كند و دختر با سوار از محل زندگی ایل می گریزد، پدر با اسلحه به دنبال آنها می رود اما بی فایده است. حالا تصویر روی گبه، دو عاشق را نشان می دهد كه سوار بر اسبی هستند.

یک ادامه مطلب طولانی در ادامه ی مطلب!

 نویسنده و كارگردان: محسن مخملباف/ بازیگران: عباس سایه (عمو)، شقایق جودت (گبه)، حسین محرمی (پیرمرد)، رقیه محرمی (پیرزن)/ موسیقی: حسین علیزاده/ فیلمبردار: محمود كلاری/ تدوین: محسن مخملباف/ تهیه كننده: خلیل داروچی، خلیل محمودی/ رنگی، محصول 1996 ایران، 75 دقیقه/ برنده 4 جایزه و یك نامزدی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی رنگ است

در باب سینمای مبتنی بر ادبیات سخن بسیار رفته است، همچنین بسیار قلم در شرح ادبیات و شعر سینمایی فرسوده‌اند؛ و سینما اگر چه در ساختار ارتباطی خویش كلام را از دست داده و به ناچار به دیالوگ قناعت می‌كند اما تاریخ سینما چیزی فراتر از این به دست می‌دهد. استعاره و تشبیهات تصویری، به تدریج بر جای تكلف نوشتاری و ادبی می‌نشیند و تصنیف‌هایی استوار بر نور، رنگ و كمپوزیسیون تصویری و البته به همراهی موسیقی ایجاد می‌نمایند. سینما ادبیات را از دست نمی‌دهد لیكن ادبیات سینمایی زبانی جداگانه و نه متفاوت در ضمیر خویش را تجربه می‌كند، زبانی كه هنرمند با آن غریبه نیست و تنها فرم آن را تغییر داده است. فرم، چیزی است كه هنرمند را در تاویل همراهی می‌نماید و نه زحمتی می افریند و نه محدودیتی ایجاد می‌كند. هنرمند خلاق فرم را زیربنای محتوا می‌كند و آن را به جلوه تكلف هنری و ادبی جلا می‌بخشد. اما در سینما، این تكلف كاری است پیچیده و در عین حال سهل و جاری شونده. استعاره در زبان سینما، انتزاعی است كه دوربین آن را می‌فهمد و بر پرده تصویر می‌كند، سینمایی می‌سازد كه اگر داستانی برای گفتن ندارد چیزی برای شنیدن و عمقی برای درك نمودن می‌شناساند. سینمای شاعرانه، واژه‌ای كه در تعریف آن می‌كوشم و در جهد مذبوحانه خویش باز هم چیزی نمی‌یابم. اما به هر تقدیر، طبق آنچه آمد، می‌توان با این موهبت صد ساله كه در خویش تكنیك و فرمالیسم را مستتر می‌كند شعر تصویری سرود و تصنیفی از نور و رنگ نواخت. تاركوفسكی، پاراجانف، آنجلوپولوس، كایگه و دیگرانی آمدند و نشان دادند كه این امر شدنی است. آنها اشعاری تصویری برجای گذاشتند و نمی‌توان آثارشان را از سینما جدا دانست. اكنون مخملباف، با عنایتی به سینمای شاعرانه روس، گبه را بر پرده منقش می‌كند. یك گلیم كه در خود همه چیز دارد: تولد، مرگ و زندگی.

مخملباف، همواره فلسفه را صیقل می‌دهد و از كنده بی‌شكل آن یك مجسمه می‌تراشد، او كلام را – نه به مفهوم عرفی آن - می‌جود و عصاره آن را در دهان مخاطبش می‌گذارد. گویی مخملباف می‌گوید: فلسفه نمی‌تواند مفهوم زندگی را به آسانی توضیح بدهد، زیرا یا ما درك و بضاعت كافی نداریم و یا این علم به حد كافی غامض است و اساساً نیازی به این دانش وجود ندارد. اما، این زندگی است، مجموعه‌ای از رنگها در یك محدوده بسته. فلسفه می‌گوید زندگی چیست و من چیستی آن را احساس می‌كنم و این حس را به شما منتقل می‌نمایم. مخملباف، سبكها و نگرشهای بیشماری را تجربه می‌كند اما همین نكته در كارنامه او مكرر است، چیزی كه از مفهوم دنیا برداشت می‌كند و روشی كه برای انتقال آن به دیگران می‌یابد. او در گبه، مفهوم مثلث مرگ-تولد-زندگی را همچنانكه در دستفروش دستمایه قرار داده بود همین شیوه را پیش می‌گیرد؛ اما نگاه ناتورالیستی و بعضاً ماده‌گرای او در دستفروش، اینجا به تغزل تغییر شكل می‌دهد و تبدیل می‌شود و شعری پر تاب و تب سینمایی. او در گبه چیزی را كشف نمی‌كند، سوالی را مطرح نمی‌كند و تحلیلی به دست نمی‌دهد. گبه تنها تعریف می‌كند، نشان می‌دهد و یادآوری می‌نماید. اساساً مخملباف تحلیلگر نبوده است، او همواره كوشیده كه پرده‌برداری نماید و دوباره‌سازی كند. سینمای او خبر دهنده است و نه كشف كننده، سینمای او به ویژه در گبه، سكوت و نوبت عاشقی اخباری است. آگاه می‌كند و در انتقال احساسات خالقش می‌كوشد. بنابراین، گبه شعری است چون یك غزل كلاسیك، كلام زیبای تصویر را در كنار هم می‌چیند و با پلانهای مقفا و موزون چشم را نوازش می‌دهد و در نهایت بر جان می‌نشیند. گبه هرچند سعی در داستانگویی دارد اما گویی مخملباف طاقت صبر نداشته و بی‌حوصله شده است و از ادامه روایت خطی داستان سر باز می‌زند، همین شیطنت سینمایی اوست كه او را غیرمتعارف می‌سازد و راهش را از سایرین جدا می‌كند. گبه داستانی دارد كه در دو یا سه خط می‌توان تعریف كرد، درست مانند داستانهای مثنوی، اما شاخه شاخه شده و رنگ و لعاب می‌گیرد. مخملباف چون پدری عمل می‌كند كه فرزندش را در مسیر بردن به مدرسه، به پارك و سینما و تفریح می‌برد و گویی راه را به درازا می‌كشاند.

مخملباف، هیچگاه تلاش نمی كند كه سینمای غامضی در اختیار بیننده‌اش قرار بدهد. كم‌بضاعت‌ترین بیننده او در می‌یابد كه با فیلمی معمولی روبرو نیست و به خود می‌قبولاند كه به تماشای فیلمی مفهومی نشسته است و ممكن است او نتواند به همه مفاهیم مورد نظر دست پیدا بكند. این ویژگی سینمای مخملباف برای او دشمنانی رقم زده است. سینمایی كه استعاره‌های واضح دارد و دیالوگهایی كه به شعار می‌مانند. خصیصه‌ای كه او را مطرود در نظر می‌آورد اما این تنها یك ویژگی است. سینمای او سینمایی ساده‌انگار است، دشوار پسند نیست و كلام را نمی‌پیچاند. هسته مفهومی فیلمهای او – و در اینجا گبه – رو بوده و پوسته‌ای تراشیده دارند. گبه، تولد-مرگ-زندگی را می‌سراید و تنها همین است. مخملباف اصراری بر تاویل این واژه‌ها ندارد. او نمی‌گوید زندگی چیست، تنها می‌گوید كه زندگی چگونه است.

گبه با تكیه‌ای بر ماتریالیسم، زندگی را تشریح می‌كند. هم زندگی و هم مولفه‌های آغازین و پایانی آن یعنی مرگ و تولد. فیلم با آب جاری و گبه (گلیمی كه بر آب شناور است) آغاز می‌شود. این اولین بیت شعر مخملباف است: زندگی جاری است. آب جریان را می‌نماید و گبه در مفهوم زندگی می‌نشیند. در ادامه، قدم اول داستانگویی را داریم. پیرمرد و پیرزنی كه بر سر شستن گبه –كه تعبیری از زدودن زنگار كهولت و پیری از خاطرات شیرین گذشته است- لجبازی می‌كنند. آنها با شستن گبه، جوانی را فریاد می‌كنند و آن روزهای پرسوز عاشقی را. در اینجا، شستن گبه كنایه از بازگشت به گذشته است و در عمل نیز چنین می‌شود: دختر جوان بر گلیم فید می‌گردد. حالا گبه عاشق، می‌بایست راوی داستان باشد. داستان گبه، كه با تولد آغاز می‌گردد؛ افتادن سیب در آب كنایه از متولد شدن است. تولد در جای جای فیلم، به عنوان قافیه‌ای دل‌انگیز تكرار می‌شود. تاكید بر زایمان مادر گبه، زایمان گوسفندها و تخم گذاشتن مرغها موید این نكته است اما تولد اصلی عاشق شدن است، عشقی عرفانی و صوفیانه. گرگ نمادی است برای عاشق، كه قرار است به گله تدبیر و عقل بزند و بره دل را تصاحب نماید. در گوشه و كنار فیلم، در كنار تولدها، غمها و شادیها دائماً صدای گرگ و تدبیراً تاكید مخملباف بر حاشیه شدن مساله‌ای مهم چون عرفان در زندگی در زمینه وجود دارد. از خصوصیات عرفان، ندیدن معشوق و تنها دریافت جلوه اوست. تا اینجا عرفان وجود دارد اما اگر عاشق و معشوق در كنار یكدیگر قرار بگیرند تصوف رنگ می‌بازد و عشقی زمینی آغاز می‌گردد. مخملباف عشق زمینی را با آتش نشان می‌دهد. جایی كه گبه برای رسیدن به معشوق خیال گریز دارد و در بستر بی‌خواب است دوربین بر دو شعله فروزان آتش تاكید می‌كند. مخملباف عشق و زندگی را همردیف می‌داند، وقتی مادر زایمان می‌كند، با توجه به مفهوم فلسفی تولد در فیلم، فریاد «زندگی رنگ است» و «عشق رنگ است» در بستر فیلم شنیدنی است. عشق زندگی را می‌سازد و زندگی عشق را، و این غایت غزل سینمایی مخملباف است. او عشق را، چنانكه هنوز زمینی نشده است محو كننده سختیهای زندگی می‌شمارد. سرما استعاره‌ای از مصائب است و گرگ عاشق، با در دست گرفتن گلوله برفی كه از عشق سوزان است اما آب نمی‌شود –و پارادوكسی عمیق ایجاد می‌نماید- عشق را لمس می‌كند. او به مفهوم عشق دست می‌یابد و معشوق را از دور نظاره می‌كند. این عارفانه است و مخملباف آن را ارزشگذاری می‌كند.

ازدواج گبه هر دم به بهانه‌ای عقب می‌افتد. این موازی با جریان است، مفهوم جریان مقوله زمان را در فلسفه فیلم تثبیت می‌نماید. جریان داشتن، از ابتدا تا انتهای فیلم امری جبرآلود و قاهرانه است و از وجودش گزیری نیست. مخملباف این بار آب را جایگزین مفهوم جریان می‌كند. رودخانه و آب جاری برای او چنین تعبیری دارد. به این ترتیب، او در گبه همچون اثار پیشینش جبرگرایی خویش را در كالبد فیلم تزریق می‌نماید. هرچند ممكن است مخملباف به جبرگرا بودن اعتراف نكند اما عملاً در دوره‌ای از سینمای او این مهم انكارنشدنی است. پدر گبه، در جای جبار می‌نشیند و مسائل از نقطه دید او حل و فصل می‌شوند. اما عمو، كه هم‌خون پدر است در جای مخالف نشسته است. او قائل به تفویض است و قبل از اینكه زبان فلسفی مخملباف در فیلم باشد مكمل او در یك نگاه دیالكتیكی «ضدموضوع» پدر گبه است. پدر گبه را محدود می‌كند (جبر) و عمو راه را برای فرارش باز می‌گذارد (تفویض) و در این جدال مخملباف خود را نقض كرده و عمو را موفق معرفی می‌كند. گبه می‌گریزد و به گرگ می‌رسد اما نتیجه این تعارض هدیه‌ایست به نام پیری و كوله‌باری از حسرت. گبه زمانی خرسند بوده كه در عشق گرگ می‌سوخته است. عمو، كاركرد دیگری نیز دارد. او شارح علیت است و فلسفه حكمی و البته آسان و قابل فهم فیلم را تبیین می‌كند. او بحث جوهر و عرض و علیت را پیش می‌كشد و زندگی را از این زاویه بررسی می‌كند. به سكانسی كه عمو وجود گیاه را از آب و زمین و هوا می‌داند و یا قناری شدن را مرهون تلفیق زردی گندم و قناعت گنجشك معرفی می‌كند دقت كنید. او به راحتی فلسفه می‌گوید. عمو و پدر، دو وجهه از خالق هستند و مخملباف در اینجا به جای نور از شخصیتها برای چنین استعاره‌سازی بهره می‌جوید. پیشتر در دستفروش، عروسی خوبان و بایسیكل‌ران او نور را نمادی از خالق تعریف كرده بود. گبه؛ عشق و زندگی است. سرشار از رنگ است. گلیمی است كه نقشها و رنگهای مختلف دارد مانند زندگی كه غمها، شادیها، پستیهای و بلندیهای خود را دارد. مرگ اما، در اینجا سیاه تعریف می‌شود. در اینجا مخملباف نسبت به سالهای اولیه فیلمسازی‌اش تغییری فاحش كرده است. مرگ سیاه است و تمام كننده زندگی. مرگ نیز قافیه شعر گبه است و بارها در فیلم تكرار می‌شود. وقتی مرگ پیش می‌آید، رنگهای شاد كنار می‌روند و گبه با نخ سیاه بافته می‌شود و اینسرتهای عقاب در جای جای فیلم تاكید بر مفهوم مرگ است. همچنین است شنیدن صدای دو گلوله، مخملباف تنها مرگی را آغاز جاودانگی می‌داند كه به دلیل عشق باشد. صدای گلوله‌ها، كه هوایی شلیك شده‌اند اما به ظاهر دو نفر را كشته‌اند چنین تعبیری دارد. دو عاشق به هم می‌رسند، گبه سیاه می‌شود و عرفان دیگر موجود نیست؛ هرچه هست زندگی است كه در آن عشق به عادت بدل شده است و حسرت موهبتی است كه انسان در تعارض با جبرگرایی طبیعت متحمل می‌شود. پیرمرد و پیرزن ابتدایی فیلم، گبه و گرگ هستند كه اكنون با شستن گبه سعی در بهبود عرفان دارند اما افسوس كه همه چیز به وادی خاطره سپرده شده است و تنها دل‌خوشی شستن گبه، یا یادی از دوران شباب و عاشقی است.

گبه در حقیقت، رونوشتی از دستفروش و نوبت عاشقی بود كه به فرمی روایی و ساده اما شاعرانه بر پرده سینما جلوه‌گری كرد. گبه داستانی ساده اما مفاهیمی گسترده دارد وسرشار از نگاه ایده‌آلیستی مخملباف به زندگی است. گبه تجلی رنگ و نور و موسیقی از دریچه دوربین است. شعری است كه با كلمات تصویر روح را می‌نوازد. گبه داستان زندگی عشایر نیست، بلكه ترسیم عشیره ماهیت زندگی انسان بر پرده سینماست. گبه، یك گلیم است، گلیمی كه مخملباف آن را در سینمای ایران بافت...



.:: ::.
 
  نوشته شده توسط شارمین در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392

نظرات ()

 




 
 
اَبر برچسبها
 




 
 
مطالب پیشین
 
 

 

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://shaarmin.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

 

.:: About ::.

"شارمین به معنای خجسته و فرخنده ست"

مدیر وبلاگ: شارمین

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
جایی برای گفتن دلتنگیها
ایوان خاکستری
ماوراء
کُرساکُف
لیـــــــنک زن
روزهای سالومه
بابای دوزنه من!
کافه ستاره
ژلوفن
:))
:)
مریمی
ویکی گفتار
خرس قهوه ای
نوشته های یک جراح
اینجا مدرسه نیست!
صمد بهرنگی(یاد بود)
گیلاس خانومی هستم
حرفهابهسختیکلمهمیشوند
نوشته های دختر دم بخت
مرا آفرید آنکه دوستم داشت
60 درجه به راست
روزانه های علیها
آیینه و مهتاب
غار نشین
بلاگ می
من و ام اس
با هم باشیم
توکای مقدس
تلخ و شیرین
آیینه و مهتاب
رژ لب قرمز
وبلاگ بابک
شارمین
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

شارمین

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :


.:: Archive ::.

شهریور 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
لیست کامل آرشیو ماهانه